هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه :
فروغ یکمرتبه میان افکار فرشته پرید.
ـ بسه! رگبهرگم کردی. من میرم بخوابم. تو هم به کارت برس.
فرشته عصایش را به دستش داد و کمکش کرد از جا بلند شود. فروغ که ظاهراً غرورش خش برداشته بود گفت: هنوز اونقدری زهوارم در نرفته دخترجون! خودم میتونم بلند شم و راه برم.
سپس راه اتاقش را در پیش گرفت، درحالیکه همچنان برای خودش زیرلب شکایت میکرد. آنطور که معلوم بود تشکر کردن هÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
0من که به *** قانعم،خداکنه چیز دیگه ای نباشه
۲ ماه پیشمریم
0فکر میکنم اینا اجنه هستن که فرشته میتونه ببینتشون
۲ ماه پیشمریم
0فکرمیکنم نوهای پسری اسو اومدن
۲ ماه پیشمیم
1ای وای،حتی اگه سیروان و رامان باشن باز برای فرشته بد می شه،هلگورد و ندیمم نیستن دیگه بدتر 😱🙏🏻
۲ ماه پیشنیلوفر آبی
1ایشون واقعا عالی هستند کارها شون محشرن واقعا ازشون ممنونم
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😍😍😍
۲ ماه پیشدریا
2این وسط فقط *** کم بود وقتی نه هلگورد خونه اس نه ندیم😶
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
بدبختی💔💔
۲ ماه پیشفرشته
1وایی😱 حالا فرشته چیکار می کنه؟ ***😱 آخه چرا رفتی خونه هلگورد🥺
۳ ماه پیشمعصومه
1گمونم خانواده کلهرا باشن یا نه آدمای خونه گرگ شدن
۳ ماه پیش....
3یاا خداا☹️!!
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ریحا
0چی بگم والا پر از اتفاقات عجیب غریبه خسته نباشید واقعا قلمتون بی نظیره